X
تبلیغات
رایتل

داستان : پیمان اهورایی - بخش دوم

سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 03:44 ب.ظ

...   چندساعتی از سفر گذشته بود  و کاروان در شهری کوچک ایستاد تا مسافران استراحتی کنند.پژمان نیز برای تهیه نمودن برخی از وسایل مورد نیاز به بازار شهر رفت تا آنها را خریداری نماید.زمانیکه پژمان به بازار رسید،از صحبت های مردم آگاه شد که بازهم سربازان دشمن به نیشابور حمله برده اند.اما چون خبری از بسیاری از مردم این شهر پیدا نکردند،در راه کاروانها بدنبال کاروان نیشابور میگردند.

     پژمان سریعا خود را به رییس کاروان نیشابور رساند و به او گفت که باید هرچه سریع تر کاروان راه بیفتد تا دشمن به کاروان نرسیده و جنایت های دیگری را به راه نیندازد.


رییس کاروان "بارمان" نام داشت. او زمانی حاکمیت اصفهان را بر عهده داشت اما پس از شکست ایرانیان در جنگ قادسیه،متوجه شد که نسل و نژاد آریایی به خطر خواهد افتاد.پس سریعا از اصفهان بیرون رفت و با اندوخته های خود،کاروانهایی که شامل ایرانیان اصیل بودند را به مناطقی دور از دسترس میبرد تا از گزند دشمن در امان باشند.حال او هدایتگر کاروان نیشابور و نیشابوریان اصیل بود و سالم رساندن این ایرانیان اصیل را به کاسپین(قزوین)وظیفه ی خودش میدانست.


او پس از شنیدن پیام پژمان اندکی تامل کرد و نتیجه گرفت که مطمئنا دشمنان در راه های پیش رو پایگاههای بازرسی خواهند داشت و حتما تا الان پایگاههای پیشِرو اطلاعاتی را در مورد کاروان نیشابور میدانند.پس بهتر است که کاروان متفرق شود و مسافران ظاهری جدید برای خودشان بسازند تا زمانیکه شر ماموران دشمن کم شود.پس بارمان تمامی مسافران را دورمیدانی کوچک در کاروانسرایی که درون آن شهر کوچک وجود داشت گرد آورد و گفت:


«ای هم میهنان...! ای غیرتمندان...! ای ایرانیان با فرهنگ ....! ای غیور مردان و ای شیرزنان...!امروز در کشورمان تازیان(سگ های وحشی) رها شده اند و هرچه ریشه ی فرهنگ و هنر و دانش و زیبایی و عشق بود را از سرزمین جاوید ما کنده اند و فرهنگ وحشیانه ی خود که همان شیر شتر نوشیدن و سوسمار خوردن هاست را دارند در کشور ما میگسترند.آنها تمامی این وحشیگری ها را بنام خدای یکتا که ما آنرا "اهورا مزدا" مینامیم انجام میدهند و ادعا میکنند که میخواهند دین اسلام را گسترش دهند.ما ایرانیان انقدر فهم وشعور و فرهنگ و دانش داریم که خودمان میفهمیم که اسلام بی عیب ترین دین هست و ماهم در صدد این بر آمدیم که به سمت این دین برویم اما این تازیان فکر میکنند که ما نیز مانند خودشان بی فهم و شعور هستیم که اینگونه رفتار میکنند....!حال ما برای اینکه اصلیت خودمان را نگه داریم،مجبور هستیم که به ناحیه های دوردست ایران سفر نماییم تا از گزند دشمن مصون بمانیم.تا چند لحظه پیش یکی از مسافران و هم میهنان گرامی به من آگاهی داد که ماموران دشمن در پی کاروانمان براه افتاده اند و میخواهند مارا نیز از بین ببرند.با اندکی اندیشه و تدبر فهمیدم که بهترین راه برای مصون ماندن از ضربه های دشمن،متفرق شدن کاروان در همین شهر است تا زمانیکه شر دشمنِ تازی از سرمان کم شود.پس از شما پوزش میخواهیم و خواهشمندیم که در صورت ممکن تغییراتی نیز در ظاهر خود انجام دهید تا کاملا مصون بمانید....! از تمامی هم میهنان عزیز سپاسگذارم.»


پس از پایان سخنان بارمان،پرنیا دست پدرام را گرفت و سریع خودرا به پژمان رساند و گفت:

-پژمان باید چه کنیم؟ ما در این شهر هیچ خانه و کاشانه ای نداریم تا زندگی کنیم پس باید چه کنیم؟
-نگران نباش خواهر جان از جناب بارمان درخواست حجره ای را برای گذراندن چند روزمان انجام دادم!
-آیا پذیرفت؟
-آری او انسان سخاوتمند و پاکی است و این درخواست من را پذیرفت
پس از آن پدرام رویش را به سوی پژمان کرد و گفت:
-برادر ! اجازه می دهی که غروب به بازار روم تا کتابهایی در رابطه با تاریخ ایران خریداری کنم؟اینگونه که جناب بارمان سخن میگفت فرهنگمان حتی بیشتر از آنی است که در سخنان ایشان شنیدم!
-باشد ! اما باید خنجری با خود ببری تا مبادا کسی آسیبی به تو برساند!
-برادر فکر نکنم در شهری که در میهن خودم قرار دارد هم میهنی بخواهد به من آسیبی برساند ؟!
-میدانم اما باید این را بدانی که تعدادی از اعراب به شهرهای ایران آمده اند تا زندگی کنند.منظورم از جانب آنهاست.
-باشد ! پس پذیرفتی برادر؟
-آری

غروب شد. پدرام آماده شد و خود را روانه ی بازار نمود.در بازار شهر حجره هایی نیز وجود داشت که خوشنویسان شهر برخی از خواسته های مردم را که میخواستند به خط خوش نوشته شود را مینوشتند.پدرام به یکی از این حجره ها رفت و گفت:
-سلام پدر جان ...
-سلام پسرم ! چه میخواهی؟
-پدر جان میتوانم خواهشی کنم؟
-بفرما پسرم
-اگر میشود به خط خوش بنویس " ایران ، سرای من است "
-برای چه میخواهی چنین جمله ای را برایت خوشنویسی کنم؟
-چون این جمله امیدی به من میدهد برای زندگی
-معلوم است روح میهن پرستانه ای داری ! پسر جان شکیبا باش تا این جمله ی بسیار زیبا و امید دهنده را به زیباترینِ خط ها برایت بنویسم
پیرمرد در همان حال که مینوشت از پدرام پرسید:
-مسافری پسر جان؟
-آری
-از کجا می آیی و به کجا میروی؟
-از نیشابور می آیم و به قزوین میروم،برای چه میپرسید؟
-پس شما از مسافرانی هستید که تحت تعقیب تازیان هستند؟
-راستش را بخواهید آری...برای چه میپرسید؟
-برای این میپرسم که بدانم دارم برای یک مسافر به خط خوش مینویسم یا یک همشهری...! پسر جان بسیار مراقب خودت باش احساس میکنم که تو میتوانی فرهنگ مارا حفظ کنی.اما یک چیز را بتو میگویم و بس:اگر دید کسی ادعای نجاتگر بودن میکند ،ابتدا بدان خدایش کیست،سپس بدان سند ومدرکش چیست و پس از آن نیز ببین گذشته اش چیست، اگر چیزی جز پاکی نیافتی به شریعت و نوع زندگی اش ایمان ببر و آنرا ادامه ده چون اینگونه رستگار میشوی!
-بروی چشم پدر جان حتما پندهایت را در حافظه ام ذخیره میکنم و فراموش نمیکنم.
-آفرین بر تو ای پسر دانا ...! بیا این هم جمله ی امیدوار کننده ای که میخواستی
-بسیار سپاسگذارم پدر جان ... مزد این کارت چقدر میشود؟
-مزدی نمیخواهم پسر جان !
-چرا ؟ باید مزد زحماتت را بدهم اینگونه نمیشود!
-پسرم ! من چون به فکرت اعتماد دارم و میدانم هرگز پندم را فراموش نمیکنی میدانم که من مزدم را بخاطر پندی که به تو دادم خواهم گرفت....و میدانم مزدم بسیار بیشتر و بزرگتر از آن چیزی است که تو به من میخواهی بدهی ....پس فقط به دنبال حقیقتی که به وسیله ی آن میتوانی رستگار شوی باش و رستگاری را گسترش ده. زمانیکه به چنین مقامی رسیدی یعنی من نیز به مزد خود رسیده ام !

پدرام هم پذیرفت و از پیر مرد خدا حافظی نمود و  برای پیدا نمودن کتابخانه ی شهر راهی شد.او در راه بود و از مردم نیز نشان کتابخانه را میپرسید.


او پس از اینکه نشانی کتابخانه را دریافت، مسیر خود را به مسیری که دیگران به او گفته بودند تغییر داد؛ گاهی هم به پوستی نگاه میکرد که پیرمرد با خطی خوش بر روی آن نوشته بود : " ایـــران،سرای من است."


بالاخره پدرام به کتابخانه رسید، وارد کتابخانه شد و معماری زیبای کتابخانه را با حیرت نگاه کرد. زیباترین بخش معماری کتابخانه در بالا و سقفِ آن مکان بود که  از پیوند شیشه های رنگین تشکیل میشد. او [پدرام] همانگونه بالای سرش را نگاه میکرد که ناگهان به یک نفر برخورد کرد. سریعا از جای خودش برخاست و گرد و خاک تنش را تکاند و به کسی که به او برخورد کرده بود نگاهی کرد.ناگهان مردی را دید که بسیار قوی بنظر میرسید و ریش نسبتا بلندی داشت. پدرام از مرد عذر خواهی کرد و خواست به راهش ادامه دهد که صدای دختری را شنید :« ای پسر ! اندکی پول بر زمین افتاده است که گمان کنم برای تو باشد.» پدرام پشت سرش را نگاه کرد و دید آن صدا از طرف دختر آن مرد میباشد که دست در دستان پدرش به او مینگرد.سپس سرش را به پایین انداخت و اندک سکه هایی را که داشت، گردآورد و سپاسگذاری نمود و به راهش ادامه داد.سپس به بخش کتابهای تاریخی رفت و چندین کتاب درمورد آموزش های رزم باستانی را از قفسه های آن بخش برداشت، و پس از پرداخت بهای آن ، از کتابخانه خارج شد ...

نظرات (12)
سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 06:04 ب.ظ
بمیرم واست داداش مریض شده بودی ؟؟؟؟؟
داستان هم بسیار حرفه ای نوشته شده بود افرین
عربهای نادان و بسیار نادان امدند و ریختند فرهنگ بلند اوازه ی مارا
کاش انروز امام علی (ع) سرلشکر ارتش اعراب میبود
خیلی از واقعیاتو تو داستان جالبت اورده بودی افففففففففرین


امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:17 ب.ظ
بازم مثل همیشه
داستانت برنده میشه!
خوب بود...
بهتر از بخش نخست بود!!
از این بخش بیشتر از بخش قبل لذت بردم
موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم امیر جان
قابل شمارو نداشت!!
چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:20 ب.ظ
بازهم سلام..!
داستان زیبایی هست... الان فهمیدم که میخوای تو داستانت برخی از حقایق رو نشون بدی...
و این خیلی خوبه
زیباترین بخش های این داستان، لحظاتی هست که به توصیف محیط موجود در داستان میپردازی مربوط میشه...
و این برای بسیار جالب بود!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم که از این داستان خوشت اومد...!
اصلا قابل شمارو نداشت
راستش این داستان تمرینی هست برای نوشتن داستان های بهتر که میخوام محتواش هدفدار باشه!
چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:24 ب.ظ
اینکه خیلی خوبه....
امیدوارم داستانهای بهتری بنویسی....
راستی یه چیزایی از "افسانامه" میگفتید...اون چی بود؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بازهم ممنونم....
اونو فعلا بیخیال نوشتنش شدم...
اما جیک و پوز داستان رو تو ذهنم بوجود آوردم و داستان کامله!
اما وقت یوخ دی!
چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:30 ب.ظ
سلام
داستان خوب بود... اما بهتر از این هم میتونه باشه!
بنظرم بهتره در قسمت های بعدی بیشتر روش کار کنی...
اما بگما خیلی داستان پتانسیل خوبی داره
ولش نکن
راستی چرا قسمت به قسمت میدیش بیرون؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به به ..
سلام آقای مزدوج!
ممنونم که نظر دادی!
راستشو بخوای بخاطر کمبود وقت هست!
چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:31 ب.ظ
راستی یه سری هم به ما بزن...!
(اپیدمش)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم..!
چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:00 ب.ظ
من که فردا دوتا امتحانه میان ترم دارم.زبان و اقتصاد عمومی .برگشتم خونه حتما میخونمش.مطمئنم که خوب و عالیه مثل همیشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
و همچنین خوانندش با فهم شعور و عالم و آگاه
چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:54 ب.ظ
نظره لطفته ولی ای کاش ایناای که گفتی, بودم . این دید + شماست که همه چی و همه کس رو خوب میبینید.خوبی از خودتته داداشم.من ناخن کوچیکه ی پاتم نمیشم.ایشااله موفق باشی زیر سایه ی الهی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب هستی دیگه...مگه نیستی؟ به نظر من که هستی!
این چه حرفیه که زدی ؟!
اصلا از این حرفا نزن چون حقیقت نداره..!
من کوچیکتم
پنج‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:40 ق.ظ
چه رمانتیک!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 01:08 ق.ظ
خیلی جالب و تاثیر گذار بود
به ما هم یه سری بزن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام...اصلا قابل شمارو نداشت
چشم حتما!
دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 04:09 ب.ظ
اخر اومدم و خوندمش.داستانتو دوس دارم چون از همون اولشو که میخونم دلم میخوام ادامش بدم .یعنی داستانت منو میگیره.مثله بعضی داستانا نیست که زیاد ادمو جذب نمی کنند.خیلی خوب بود.می دونم وقت نداری ولی ای کاش فاصله ی زمانی بین قسمتاش کمتر بشه چون یادم میره جزییاته قسمته قبلی رو.دوس دارم بیشتر رو توصیف وقت بزاری تا بتونم برم تو عمق داستان و تصور کنم محیط اطرافشو.خیلی خوب بود.مرسی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اصلا قابل شمارو نداره...
به اندازه ی شما که با ارزش نیست...
باشه حتما رو توصیف کار میکنم تا بهتر بشه
بازم ممنون که داستانمو میخونی و بهم روحیه میدی...
سه‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 10:59 ق.ظ
خواهش میکنم.اگه نخونم که از دستم رفته.:دی
امتیاز: 0 0
پاسخ:

خجالت نده دیگه مارو!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد